فریدون مشیری
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بیفشاند:
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو .. جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را آشفته پوی باد...
در دوردست دشتی از دیده ها نهان...
بر برگ ارغوانی...
-پیچیده با خزان-
یا پای جویباری...
-چون اشک ما روان-
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۵/۱۱ ساعت 1:28 توسط sara
|
من همان بیراهه ای هستم